بسکه از روی ماسه ها شستی
نقشه های سیاه دشمن را
نقش پیشانی زمین کردی
مرز ساحل نشان میهن را
سالها زیر دشنه ی دزدان
پاره های تنت به یغما رفت
ولی از اصل خود نیفتادی
که همین نقشه ی مدون را
بر بلندای کوهسارانت
مد کشیدی و قد کشید آنجا
پدر از امتداد تیر و کمان
پسری مثل آریو برزن را
وقتی امشب از آسمان افتاد
ماه در چشم آبی ات...زیبا...
دلبری کن که می کشی هر دم
صد هزار از قبیله ی من را
دلبری کن مگر به پا خیزد
شاعری از تبار فردوسی
تا جهان از دوباره بشناسد
نسل تهمینه و تهمتن را
پهلوانت میان بزم نبرد
مثنوی مثنوی رجز میخواند
شاعرت با حماسه خم می کرد
در کف مشت کاوه آهن را
مادرت نام پارس بر تو نهاد
ای خلیج همیشه ایرانی
مثل مادر همیشه باید شست
از لقب های زشت...دامن را