
آسمان مهیب - داستان ماه مرداد 1402
نویسنده: مینا عبدی
مرتضی بی صبرانه در خانه قدم می زد و می گفت: عراق غلط کرده، عراق عددی نیست عراق اصلا برای مامطرح نیست که به ما حمله کند.
به بچه ها نگاه می کردم ذهنیتی از جنگ نداشتند ولی با حرفهای مرتضی رنگ صورتشان پریده می شد.
****
دل و روده ام در هم پیچ می خورد دستم رو جلوی دهانم گرفتم و به سمت باغچه رفتم.
به پشت سرم نگاه کردم ببینم، زن صاحب خانه نگاهم نکند خیالم که راحت شد همان جا ولو شدم و گره ی روسری ام را شل کردم. امروز پنجمین بار بود که بالا میآوردم. همیشه استرس و دلشوره که داشتم حالم بد می شد ولی امروز دیگر ول کن نبود. صدای بچه ها می آمد. به پشت سر نگاه می کنم بچه ها با ذوق سمت در می دوند.
مرتضی مثل همیشه پلاستیک های خرید را زمین می گذارد دو زانو می نشیند هم قد بچه ها میشود و بچه ها رابغل می کند.
بچه ها همزمان می گویند: بابا جنگ چیه؟
دلم می لرزد. مرتضی موهای بچه ها می بوسد و می گوید: جنگ بازیه ببینم کی برنده میشه؟ دعا کنید ما برنده بشیم نگاه به آسمان می کند و می گوید: توکل بخدا
جلوتر می روم مرتضی راصدا می زنم بی رمق و بی جان. بلند میشود: جان تو چرا انقدر رنگت پریده؟
- نمی دونم از صبح حالت تهوع دارم و گاهی هم بالا می آورم.
- خب حاضر شو بریم دکتر. چرا نگفتی آخه؟
به بچه ها که پیراهن مرتضی را گرفته بودند نگاه کردم و شاکی آرام گفتم: ازکجا پیدات کنم یا مسجدی یا سرکاری یا ....
اصلا کجایی تو معلومه؟
مرتضی لبخند می زند: پس خانم قهر فرمودند حالا بیا بریم دکتر تا بگم برات.
- نه نه الان بهترم حالا که خونه ای وقتمون رو دکتر تلف نکنیم بریم خونه پیش بچه ها.
زنگ در را زدند چندین بار پشت سرهم. مرتضی هراسان سمت در رفت.
- مرتضی زود و چابک بدو باید بریم از در و همسایه ها شیشه و قوطی جمع کنیم سنگر خیابانی درست کنیم
- باشه باشه فقط، به خانمت بگو بیا پیش خانم بچه های من حالش ناخوشه.
مرد همسایه گفت: چشم چشم فقط تند باش.
مرتضی در را می بندد با شرمساری نگاهم می کند: شرمنده فاطمه جان شنیدی که؟ جبران می کنم قول می دم. آروم تر می شوم
طاقت ندارم جلوی بچه ها با شرمندگی حرف بزند. وسط حرفش میام: ما هم مثل بقیه صبر کن چند تا شیشه و قوطی خالی کنم واستون بیارم.
تا نزدیکی های صبح با زن همسایه حرف زدیم خبری از مردا نشد. دوباره حالت تهوع سراغم آمد.
- فاطمه خانوم شاید حامله ای؟
- نه من دوتا بچه آوردم ویار نداشتم که!
چشمکی می زند: شاید اینبار پسر باشد که حالت فرق دارد
تا خواستم جوابش را بدهم عق زدم.
نزدیک صبح بود که زن همسایه را بدرقه کردم رفت. به سراغ کمد رفتم. پیراهن گلدار صورتی را جلوی صورتم آوردم
بو کردم بوی نم و چوب می داد. وقتی سر زینب حامله شدم مرتضی برایم خرید. می خندید و می گفت: «فاطمه چقدر این پیراهن بهت میاد میخوام پنج تا بچه برایم بیاوری و همین پیراهن تنت باشه»
می گفتم: «لابد پنج تا پسر» مرتضی اخم می کرد و می گفت: «نه پنج تا دختر مثل خودت چشم و ابرو مشکی»
پیراهن را با قیچی تیکه تیکه کردم و گریه کردم تا این پیراهن هست من حامله می شوم.
سمیه و زینب جلوی در اتاق ایستاده بودند دماغشان را با آستین پاک می کردند. دستامو باز کردم دوتایی دویدند تو بغلم.
بالاخره مرتضی نزدیک ظهر خسته و کوفته آمد. به معنی واقعی جنگ شده بود باید باور می کردیم.
همه از روستاها به شهر می آمدند ببینند چه خبر است و تا خود صبح تو مسجدها بودند.
خبری از بازی و شادی بچه ها در کوچه نبود. همه ی خریدهای خانه با آن حالم به عهده ی خودم افتاده بود. برایم سخت بود خرید کنم بچه داری کنم دست تنها بودم. خانواده ام در روستا بودند. مرتضی رو نمی دیدم. خونه ای که روز اول نقاشی شده به رویم می خندید حالا دلگیرتر از همیشه بود.
تازه از روستا به شهر آمده بودیم. مرتضی در کارخانه ی واگن پارس مشغول به کار شده بود. شکمم روز به روز بالا می آمد
اوضاع هر روز خراب تر میشد. تو این اوضاع جنگ، با نبود مرتضی، نبود خانواده، حاملگی ام دیگر نوبر بود.
هر روز که مرتضی خداحافظی می کرد بند دلم پاره می شد. امروز آیا برمی گردد؟ مخصوصا روزهایی که می گفت:
«فاطمه حلالم کن که تو این روزای سخت کنارت نیستم ...»
دستم را می گذاشتم جلوی دهانش: «نگو تو رو خدا مرتضی بی معرفت نشو.»
مرتضی که می رفت. سه تایی با دخترا گریه می کردیم و عزا می گرفتیم. دعا می کردم و به خدا می سپردمش. خودم را با خانه و بچه ها سرگرم می کردم. جایی نمی رفتیم یعنی جایی نبود که برویم. تنها دلخوشیمون رفتن تا سرخیابان بود و بس. ولی این روزها مگر می گذشت.
***
مرداد ماه بود. جنگ هنوزم ادامه داشت. خیلی ها به روستاهای اطراف رفته بودند. ولی ما همچنان در آن خانه ی نقاشی شده بودیم. مرتضی دل نمی کند. چندین بار از من خواست که به روستا پیش خانواده هابریم. ولی رضایت نمی دادم. به همین شبی دو سه ساعت که مرتضی را می دیدم قانع بودم روستا دیگر مرتضی در دسترسم نبود.
آنروز کمی حالم بهتر بود. خانه را تمیز کردم. شیشه ها را دستمال کشیدم به سر و وضع بچه ها رسیدم و به عشق مرتضی ابگوشت لیمو عمانی گذاشتم
مرتضی شب که آمد چند نوار چسب باخودش آورد. روی شیشه ها حالت ضرب دری چسباند.
غرغر کردم: چکار می کنی من امروز شیشه ها را تمیز کردم. ببین شیشه ها چقدر زشت شدن.
- فاطمه جان اینجوری حداقلش یکم خیالم راحت تر میشه. زیر لب غر زدم و دیگر چیزی نگفتم. مرتضی چسب می زد و تعریف می کرد.
- فاطمه اوضاع خیلی خوب نیست تو این بمباران هوایی ممکنه .....
نگذاشتم ادامه بدهد: مرتضی من نگران توام نگران بچه ها بیا 4 تایی برویم روستا تا جنگ تمام بشود.
دست از کار کشید نگاهم کرد با التماس گفت: فاطمه از من نخواه من نمی تونم پای رفتن از این شهر را ندارم این همه نابسمانی را ببینم و با خیال راحت بیام روستا.
می دانستم بحث بی فایده است. دیگرچیزی نگفتم. فردای آنروز مرتضی گفت کارش زودتر تمام می شود به خانه می آید تا برایمان زیر راه پله سنگری درست کند. به بچه ها هم قول داد که زودتر می آید. دلم حسابی شور می زد باز حالت تهوع گرفته بودم. بی قرار با آن وزن سنگین بچه ها را به زن صاحب خانه سپردم. تا سر کوچه رفتم ببینم چه خبر است. می آمدم نفسی تازه می کردم سری به بچه ها می زدم دوباره می رفتم. زن صاحب خانه دیگر صدایش در آمد:
«بسه دختر جان خودت را از پا انداختی آنقدر به این دو طفل معصوم حال بدت رو انتقال نده بسپارش بخدا»
همینطور که حرف می زدیم صدای مهیبی آمد. بچه ها جیغ می کشیدند. ترسیده بودند گریه می کردند. با هر زحمت و مشقتی بود خودمان را زیر راه پله رساندیم. بچه ها مثل جوجه می لرزیدن خودمم ترسیده بودم با یک دستم رو شکمم با دست دیگر بچه ها را گرفته بودم «بچه ها تو را خدا آروم باشید ...» حرف می زدم و بوسشان می کردم. نگران مرتضی بودم نگران بچه ی تو شکمم نگران همه. به همه فکر می کردم. نیم ساعت بعد که آرام تر شد با هزار سختی اول بچه ها را راضی کردم دوباره سپردمشان به زن صاحب خانه و به سر کوچه رفتم. همه جا شلوغ بود همه در حال دویدن از این طرف به آن طرف از پسر جوانی که آنجا جعبه ای بدست داشت پرسیدم: کجا بمباران شده؟ چی شده؟
پسر گفت: کارخانه های اطراف اراک واگن پارس و ...
دلم بدجور بهم خورده شد حس کردم قلبم گر گرفت و پاهایم بی حس شد. دیگر صدایی نشنیدم فقط یادم آمد دستم را به دیوار گرفتم ....
وقتی چشم باز کردم بیمارستان بودم اول دست گذاشتم روی شکمم ببینم بچه ام هست یا نه؟ شکمم تخت تخت بود
یاد بچه ها افتادم که برای زن صاحب خانه گذاشته بودم. یاد مرتصی که برنگشته بود یاد واگن پارس که بمباران شده
صدا زدم: کسی نیست؟ بچه هام کجان؟ مرتضی کجاست؟
مادرم آرام آرام کنار در گوشه ی چادرش را گرفته بود و گریه می کرد. جلوتر آمد دستم را گرفت. پیشانیم را بوسید. پیشانیم خیس خیس شد.
- آروم باش مادر جان همه خوبن خدا رو شکر
با هزار سختی و صدایی بی رمق این جمله را گفتم: حتی مرتضی مادر؟ برام سخت بود حال مرتضی را بپرسم مطمئن بودم اتفاقی برایش افتاده.
- آره مادر اونم خوبه فقط بیمارستانه. چشم هامو بستم بی صدا اشک ریختم
مادرم گفت: نامردا بمب خوشه ای انداختند. مرتضی ... پاهاش ...
قلبم گر گرفت. پاهایم یخ کرد. نا امید شدم. حس کردم پرت شدم توی دنیای دیگه مادرم حالا دیگه بلند گریه می کرد و دیگر ادامه نداد. ملافه را روی صورتم کشیدم های های گریه می کردم و می گفتم:
- من بچه هامو می خوام با مرتضی کنار هم. می خوام موهای سمیه رو ببافم. می خوام زینب رو پاهای مرتضی بشینه سرشو عقب ببره بخنده ... مهدی تو بغلم شیر بخوره .....
نظرات
در حال بارگذاری…
منبع: markazi.hozehonari.ir