
روایتی از مادری که سالها برای رزمندگان ایران دستکش و شال بافت
رجهایی که گرما بخشید؛ روایت مهر ننه عصمت به فرزندان ایران
بعضی مادرها، حتی اگر فرزندی در جبهه نداشته باشند، دلشان برای همه جوانان این سرزمین میتپد؛ مثل ننه عصمت، مادر یزدی که سالها با دستان مهربانش شال و دستکش بافت تا در سرمای جبهه، گرمای محبت مادری را به دستهای رزمندگان ایران برساند. او رفت، اما رجهای بافتهشده از عشقش هنوز روایتی از مهر بیمرز مادرانهاند.
سالهای جنگ بود؛ سالهایی که جوانان بسیاری از خانههایشان دور شده بودند و روزگار سختی را در جبهه میگذراندند. در خانههای زیادی، مادرانی چشمانتظار بودند؛ یکی دلنگران پسرش و دیگری دعاگوی رزمندگانی که حتی نامشان را نمیدانست. در میان همین دلهای نگران، در یزد مادری زندگی میکرد که میخواست سهمی در دشواری روزهای جنگ داشته باشد؛ سهمی به اندازه توان دستانش.
او نمیتوانست به جبهه برود و کنار آن جوانها باشد، اما دستهایش بیکار نمیماندند. هر روز با حوصله مینشست و رجی بر رج دیگر میبافت؛ با ذکر و دعا و آرزوی سلامتی برای جوانانی که شاید هیچگاه او را نمیدیدند. هر شال و دستکشی که آماده میشد، میتوانست نشانی از حضور مادری باشد که از کیلومترها دورتر، به یادشان بود.
برای این مادر فرقی نداشت آن جوان اهل کدام شهر و دیار است یا چه کسی در خانه چشمبهراه بازگشت اوست. همه را فرزندان خودش میدانست. گفته بود تا زنده است، دست از این کار نمیکشد و سالها به عهدش وفادار ماند. در این مسیر، دیگران را هم با خود همراه کرد؛ یکی شال و کلاه آماده میکرد، دیگری مربا میپخت و کسانی هم پول و طلایشان را میبخشیدند تا سهمی در این مهربانی داشته باشند. محبت یک مادر، به جریانی از همدلی تبدیل شده بود.
جنگ که تمام شد، دل ننه عصمت همچنان با جوانانی بود که دور از خانه خدمت میکردند. او برای مدافعان حرم و مرزبانان هم شال و دستکش میبافت. گاهی رزمندگان به دیدنش میآمدند و از زحمتهایش تشکر میکردند. شادیاش زمانی بیشتر میشد که میدید بعضی از آن جوانها هنوز یادگار سالهای دور را نگه داشتهاند؛ برایش همین کافی بود که بداند دستبافتههایش به دست کسانی رسیده که قدر آن مهر را میدانند.
نام این مادر، فاطمه فلکیان بود؛ همان ننه عصمت، متولد سال ۱۳۱۹ در یزد که سالهای بسیاری از عمرش را صرف گرم نگهداشتن دستهای فرزندان ایران کرد. حالا ننه عصمت دیگر در میان ما نیست، اما قصه دستان او هنوز گرم است.
ننه عصمت عزیز! تو پسری نداشتی که راهی جبهه کنی، اما دلت برای همه رزمندگان ایران میتپید. با هر رج، تکهای از قلبت را در گرمایی آمیخته به مهر مادرانه میبافتی و به دستهایشان میسپردی؛ با هر دعا، جوانی گمنام را به مهربانی خدا میسپردی.
حالا از میان ما رفتهای و ما نمیدانیم آخرین دستکشت به دست کدام جوان رسیده است؛ اما دلمان گواهی میدهد روزی همه آن دستها گرد تو جمع خواهند شد؛ همان دستهایی که روزی در سرمای جبهه، گرمای محبتت را لمس کردند. خواهند آمد تا دستهای مهربانت را ببوسند و بگویند: مادر، دستهای ایران! ما گرمای دستهایت را هرگز از یاد نمیبریم.
به قلم مریم بالوی فیلی، خبرنگار حوزه هنری استان ایلام
نظرات
در حال بارگذاری…
