حوزه هنری انقلاب اسلامی استان مرکزی
← همه اخبار
فرشته شنبه

فرشته شنبه

۱۲ مهر ۱۴۰۲کد خبر: 162720۱

داستان ماه - نویسنده طاهره جهانی

افتادم روی جنازه‏ها و دیگر هیچ‏چیز نفهمیدم. احتمالا لابلای زخمی‏ها از بیمارستان سردرآورده بودم. سرمم که تمام شد، با سردرد بلند شدم، نشستم و روسری‏ خاکستری‏ام را روی سر محکم کردم. پرستار وقتی داشت سوزن را بیرون می‏کشید، پرسید: زخمی هم شدی؟

سوزش جای سوزن صورتم را مچاله کرد: نه! داشتم به زخمی‏ها کمک می‏کردم.

خسته، لبخند زد: پس دیگه کمک نکن خانوم کوچولو! دو ساعت جای یه زخمی رو گرفتی!

سربه‏زیر لبخند زدم.

پنبه الکل را جای سوزن فشار داد: به سلامت! ... پدر و مادرت، خونواده‏ت، ازشون خبرداری؟

وقتی گفتم "اوهوم" چند لحظه خیره نگاهم کرد: به سلامت!

از تخت پائین آمدم. هرچه گشتم لنگه کفش راستم را پیدا نکردم. راه افتادم! تقریبا کنار هر تخت یک نفر همراه بود. چقدر دلم یک همراه خواست! هرچند بعد از پنج سال، به خیلی چیزها عادت کرده بودم اما... ! دلم پرکشید برای بابا احمد. ماموریت یک روزه سوباشی، سه روز طول کشیده بود. "کار مهمی پیش آمده". خودش پشت تلفن گفته بود. "شنبه واسه صبحونه پیشتم". اما صبح هرچه منتظر شدم نیامد. حتما، نشده بود که بیاید، وگرنه بابا احمد بدقول نبود.

سرم گیج می‏رفت اما به‏زور خودم را کشاندم و از بالای سر جنازه‏هایی که تا یکی دو ساعت پیش کنارشان دراز به دراز افتاده بودم، رد شدم.

از خیر کمک به زخمی‏ها گذشتم و همانطور با یک لنگه کفش، کجکی، راه افتادم.

داخل حیاط بیمارستان، خیابانها و پیاده‏روهای اطراف پر بود از خون و جنازه‏، و آدمهایی که در آن شلوغی، وحشت‏زده این طرف و آن طرف می‏دویدند. بعضی‏ها دست کمی از جنازه‏های متحرک نداشتند؛ چشمها گنگ و از حدقه بیرون‏زده، لبها از ترس و گرما چاک‏شده، صورتها مات، و حیرانی بی‏پایان که در رفتارها و چهره‏ها و نگاه‏هاشان نشسته بود. انگار با سطل روی همه، دواگلی پاشیده و بعد بالای سرشان خاک سرند کرده بودند. عصبی بودند، پریشان، ترسان و پرشتاب. کمتر صدای حرف زدن آدم می‏شنیدم، به‏جایش فضا پر بود از جیغ، گریه، شیون و ضجه‏های بلند، فریاد، و صدای آمبولانس‏ها که یک لحظه قطع نمی‏شد. آدم‏ها با آن شکل و شمایل، مثل مورچه‏های دوران کودکی‏ام، می‏آمدند و می‏رفتند، می‏‏بردند و می‏آوردند، و دوباره و دوباره. و این رفت و آمدها تمامی نداشت انگار... . و سوغاتشان، هربار، زنی، مردی، جوانی، پیری، کودکی در آغوش، که همگی در یک چیز مشترک بودند؛ قرمز خیس.

زیر پاهایم همه‏جا قرمز خیس بود که گاهی قرمزی‏اش قرمزتر بود و گاهی خیسی‏اش خیس‏تر، لزج‏تر، بیش‏تر و بیشتر.

سوغات‏های قرمز را، اگر نفسی داشتند، می‏کشاندند اول راهرو و می‏سپردند به آنها که  سپیدی لباس تن‏شان دیگر معلوم نبود، و بی‏نفس‏ها را همانجا، می‏گذاشتند روی آسفالت داغ مرداد ماه. در گرمای ظهر خونها بوی تعفن گرفته بودند و این بو با بوی دود چیزهایی که دورترها می‏سوختند و گرما، و گرد و خاک هوا قاطی شده بود و نفس را بند می‏آورد و چشمها و گلو را می‏سوزاند. تعداد مگسها هم هرلحظه بیشتر می‏شد.

هیچ معلوم نبود آنها که بلا را از آسمان نازل کرده بودند، دقیقا با که سر جنگ داشته‏اند! مردانی که لباس کارگری به تن داشتند، زنها و بچه‏ها و مردم عادی، یا نظامی‏هایی که تک‏وتوک روی داغی زمین سرگذاشته بودند؟ سر در نمی‏آوردم اگر اینها بخاطر بمباران پیش از ظهر امروز شهید شده بودند، چرا روی تن بعضی‏هاشان جای گلوله بود؟

من خودم بارها و بارها بمباران هواپیماهای عراقی را دیده بودم، برای من که پدرم سروان نیروی هوایی بود و از اول جنگ، حتی وسط حملات هوایی، توی یک پایگاه مرزی زندگی کرده بودم، این چیزها طبیعی بود. برای من و تمام بچه‏های پایگاه، که وسط صدای آژیر و هواپیما و موشک باران مدرسه رفته بودیم، امتحان داده بودیم، بازی کرده بودیم، قد کشیده بودیم، بالغ شده بودیم، بزرگ شده بودیم، این چیزها طبیعی بود. برای من طبیعی بود که پیش از یک ظهر تابستان، مامان پری‏ام، با شکم برآمده، پول و کوپن روغن، و کاغذ خریدها را بگذارد توی زنبیل قرمز و آن را دستم بدهد و مرا بفرستد بازارچه پایگاه و بعد از آن هم نانوایی. اینکه در راه برگشت نصف یکی از تافتون‏ها را نرم نرم بخورم و حواسم به جرینگ جرینگ شیشه‏های شیر باشد که نشکنند هم، طبیعی بود. اما اینکه درست همان موقع سروکله یک جنگنده عراقی پیدا شود و موشکش را صاف ول کند وسط خانه‏مان و بیایم و ببینم دیوار و سقف روی سر سعید و سمانه خراب شده و یک ترکش اندازه یک نعلبکی آمده و روی شاهرگ مادرم نشسته، این دیگر اصلا طبیعی نبود.

هرچند، کدام یک از اتفاقات این چند سال طبیعی بوده که این یکی باشد؟ مخصوصا آن روز!

هیچ دوست نداشتم برای کسی از آن روز لعنتی تعریف کنم. من فقط یک دختر بچه یازده ساله بودم و تمام فکر و ذکر من و سعید این بود که چند روز مانده تا کارنامه‏مان را بگیریم و بعد هم جایزه شاگرد اول شدن‏مان را! حتی سعید کنار موتور یاماها 100 بابا احمد برای دوچرخه کورسی‏اش جا درست کرده بود. من هم ذوق یک جفت کیکرز شیری‏ای را داشتم که بابا احمد اول سال قولش را داده بود و ماه بعد گرفت، و من هیچ وقت هیچ وقت حتی کارتنش را هم باز نکردم و وقتی منتقل شدیم اراک، همان جا، در دزفول گذاشتمش.

حالا بعد از پنج سال با وجود اینکه شاگرد اول کلاس‏مان بودم، قد کشیده بودم و به قول بابا برای خودم خانمی شده بودم، اما هروقت صدای هواپیما می‏شنیدم، دیگر نمی‏توانستم خودم را سرپا نگه دارم. می‏ترسیدم. مثل شبی که دیوار صوتی شکست، شیشه‏ها شکستند و من در خانه تنهای تنها بودم. می‏ترسیدم باز خودم را خیس کنم، در جمعی باشم و آبرویم برود. حتی گاهی خواب می‏دیدم که توی مدرسه‏ام، یا صف کوپن یا سرکلاس خیاطی که ... .

دست خودم نبود، هواپیما که می‏دیدم، زمستان بود یا تابستان، عرق از هفت بندم راه می‏افتاد، زبانم بند می‏رفت و یکهو ولو می‏شدم روی زمین.

پیچیدم توی خیابان. بیرون هر باجه تلفن صفی‏ طولانی درست شده بود، از آنهایی که می‏خواستند به کس و کار و اقوام‏شان تلفن کنند و بفهمند آنها از موشک باران جان سالم به‏در برده‏اند یا نه. دلم برای بابا احمد ضعف رفت و پا تند کردم.

اگر کسی برایم تعریف می‏کرد، هرگز باور نمی‏کردم اما داشتم با چشمهای خودم می‏دیدم که دستها و پاها و تکه‏های بدن آدمها از شاخه‏های درختان آویزانند، افتاده‏اند توی جوب، یا این طرف و آن طرف پخش شده‏اند، معده‏ام چنگ شد و دل و روده‏ام به هم ریخت. بوی تهوعم با بوی خون و دود قاطی شد. سرآستین مانتو خاکستری‏ام را به صورت کشیدم. دستم را جلوی دهانم گرفتم. خواستم از راه دیگری به خانه برگردم اما قلبم شروع کرد تند تند ‏زدن، نفسم تنگ شد و زبانم بند آمد. دوباره همان احساس تهی بودن و قفل شدگی آمده بود سراغم. بی‏اختیار به جلو کشیده می‏شدم ولی رمق از دست و پاهایم رفته بود و نمی‏توانستم قدم بردارم، کوچکترین تکانی حتی!

  • از سر راه برو کنار، خانوم!

مردی که با تنه‏اش پرت شدم توی جوب گفت و دوید پیش مردهایی که جلوتر ایستاده بودند.

  • اینطوری نمی‏شه.
  • آقا عبدی راست می‏گه. باس چرخی، فرغونی، چیزی باشه.

زنی که کنار خرابه‏های یک خانه، خسته و خاک‏آلود نشسته بود، دستها را به کاسه زانوهایش کوبید و التماس کرد: مگه مسلمون نیستین شما؟... جنازه رو با چرخ می‏برن؟ ها؟ با فرغون می‏برن؟

رو به سه جنازه‏ زیر چادرشب، کنار دیوار، خواند: نودامادم، علی نوپام، آآآی رولم ... . بقیه حرف‏هایش قاطی مویه شد و نفهمیدم.

یکی از مردها رفت سراغش: نه ماشین هست نه آمبولانس. بذاریم بمونن زیر آفتاب؟

زن دو دستی کوبید توی سرش و دوباره حرفهای نامفهومش قاطی ناله‏ها گم شد.

خودم را از جوب بیرون کشیدم. لنگه کفشم پر از خونابه و گل شده بود. سمت چپ بدنم درد گرفته بود و سرگیجه‏ام بیشتر شده بود اما ناخودآگاه کشیده می‏شدم سمت جایی که موشک خورده بود. هر بچه‏ای که از زیر آوار بیرون می‏آوردند انگار سمانه بود که عروسک به بغل، پشت سرش له شده بود. هر نوجوانی که زیر پارچه‏های سیاه می‏دیدم انگار سعید لاغر و مردنی خودمان بود که خوابیده. هر زنی که از ‏زیر آوار بیرون می‏کشیدند، انگار مامان پری بود که ساعتی قبل موهایش را یک ور بافته و سیاهی بادمجانهایی که برای ناهار پوست کنده، هنوز به سر انگشتانش مانده بود و با همانها بچه داخل شکمش را محافظت کرده بود، در ثانیه آخر، در نفس آخر.

فرق نمی‏کرد زن بودند یا مرد، با دست تکه‏های آجر و سیمان و آهن‏پاره و شیشه‏های شکسته را از روی آدمها کنار می‏زدند و شیون می‏کردند. از نزدیک ظهر که خاک به هوا برخاسته و جنازه پشت جنازه بر زمین گذاشته بود، قرمزی و خیسی تمامی نداشت، و غم و غم و گریه و صورتهای گر گرفته و چشمهای بیرون‏زده از چشم‏خانه، و خاک و حیرانی و خون که تمامی نداشت.

می‏دانستم که آنها بعد از آن روز نخواهند خندید، مثل من و بابا احمد. و هیچ چیز زندگی آنها مثل قبل نخواهد شد، مثل من و بابا احمد. و زندگی آنها از امروز دوپاره می‏‏شود. حالشان را می‏فهمیدم با تک تک سلولهایم. داغشان هنوز تازه بود و خبر نداشتند که تازه می‏ماند که می‏ماند. همانطور که برای من و بابا احمد!

 به مامورهای خاکبرداری و کشف اجساد التماس می‏کردند؛ عزیزی آن زیرها جامانده بود!

مامورها خسته و کلافه از گرما، در جواب سوالهای هزارباره، تندی می‏کردند: از دوتا خیابون بالاتر راه بسته‏س.

  • ماشین نمیاد باباجان نمی‏تونه بیاد. خیابونا بسته ن.
  • همه زخمی‏ها رو فرستادن ولیعصر.‏

زنی از آستین سبز مردی آویزان شد.

  • خانوم! بخدا همه تکه‏های اجساد شهدا توی اون کیسه سیاها بودن! بردن.
  • کجا بردنشون؟

از دور انگار با دو دست عروسکی را به سینه چسبانده بود.

  • می‏برن تیمم می‏دن دفن می‏کنن.

زن مبهوت، نگاهش کرد. آب دهان غلیظش چند رشته کش آمده عمودی بین لبهای باز، درست کرده بود. روسری‏اش یک وجب عقب رفته بود و موهایش از فرق باز شده بود، سیاه. یک قدم عقب رفت، ترسیدم بیفتد توی جوب، خیز برداشتم و از پشت گرفتمش. برگشت و نگاهم کرد. هرگز نگاهی آنقدر تهی و درمانده ندیده بودم! دو شیار سفید خشک شده از گوشه چشمها تا زیر چانه‏اش کشیده شده بود. چشمها آنقدر از کاسه بیرون زده بود که می‏ترسیدم همان لحظه کف دستهایم سقوط کنند.    

  • دست پسرم نیست.

این را گفت و عروسک توی بغلش را گرفت سمت من و مرد: فقط دو سالشه.

مرد سرش را پائین انداخت و رو کرد سمت آوار و آستین سبز را به صورت کشید. مرد رفت. زن نشست جلوی همان تل خاک، زیر آفتاب. بچه‏اش را به سینه فشرد و چشم دوخت به آدمها.

مردم عرق پیشانی را پاک می‏کردند، زبان‏ها را دور لبهای خشک و ترک‏ترک می‏مالیدند و این طرف و آن طرف می‏رفتند.

به یاد بابا احمد افتادم که بعد از سه روز قرار بود بیاید و عصر باهم برویم باغ ملی، خرید.

دلشوره تمام وجودم را پر کرد. اصلا چرا دیر کرده بود؟ نکندها هجوم آوردند به مغزم.

زردآب جوشید، بالا آمد و به حلقم رسید، تلخ تلخ! شاید برگشته باشد خانه. خدایا، کاش وقتی می‏رسم خانه باشد.

یک لحظه حیران ماندم، بروم سمت خانه یا سه راه خمین که مرکز پدافند هوایی بود؟

 دویدم. زردآب بالا می‏آمد و من می‏دویدم. زردآب بالاتر می‏آمد و من تندتر می‏دویدم. از کنار آدمهایی که اطراف تل‏های خاک، دسته دسته جمع شده‏ بودند، گذشتم.

پارچه چیت گلدار را دیدم و گذشتم. 50 متری رفته بودم که انگار تازه به خودم آمدم. ایستادم و برگشتم. نگاه کردم. آنجا با محل آواربرداری فاصله داشت. چند آجر را کنار زدم، دوتا انگشت. چند آجر دیگر. خون از کنار ناخنها و انگشتهایم راه گرفت. چند آجر دیگر، زنی بود.

فریاد زدم و دویدم طرف لباس سبز. هیچ‏کس فکر نمی‏کرد زیر آن دیوار قدیمی فروریخته، آدمی باشد.

بماند که با چه زحمتی زن را بیرون کشیدیم. بماند که او را چطور به بیمارستان رساندیم. بماند که وقتی گفتند بچه‏اش هنوز زنده است، چه حالی شدم. و بماند که چرا تنها پشت در آن اتاق منتظر ماندم. بماند که بر من چه گذشت تا او را پیچیده در یک تکه ملافه سفید، از پشت شیشه نشانم دادند. و اصلا چرا روزهای بعد، دوباره و دوباره رفتم سراغش؟ چرا وقتی پرسیدند: "با نوزاد چه نسبتی داری؟"

گفتم: "برادرمه!" برادرم بود، نبود؟! تمام آدم‏ها و جنازه‏هایی که آن روز دیده بودم، و این حجم کوچک پیچیده در ملافه سفید، همه‏شان کسان من بودند، هرچند من حتی اهل این شهر هم نبودم!

اگر او برادرم نبود، چرا تا اتاق اجاره‏ای کوچک‏مان دویدم؟ چرا ساک قرمز یادگاریها را از ته کمد بیرون کشیدم و چرا لباسهایی که مامان با مل‏مل برای هفته بعد آماده کرده بود را بیرون آوردم و بردم بیمارستان؟ و چرا پنج روز تمام از پشت در بخش نوزادان تکان نخوردم.

این هلوی پرموی صورتی که کم گریه می‏کرد و کم شیر می‏خورد حتما و حتما برادرم بود. وقتی بابا احمد را بردم بیمارستان و آن فرشته کوچک را نشانش دادم بعد از چند سال بالاخره بابا و من با هم خندیدیم.

هرچند اسم مادر و پدر و کس و کارش را نمی‏دانستیم، اما وقتی مل‏مل هایی که مامان با دقت گوشه آنها جوجه‏های رنگی‏ گلدوزی کرده بود را تنش کردند و او را بغلم دادند، هیچ شک نکردم، مثل برادرم به سینه چسباندم و بوسیدمش.

اسمش را نمی‏دانستم اما شک نداشتم، اسم پدرش احمد بود و اسم مادرش، پری!

 

اشتراک‌گذاری:لینک کوتاه: https://markazi.hozehonari.ir/s/J65N6AD

نظرات

در حال بارگذاری…

منبع: markazi.hozehonari.ir