
ما میشنیدیم - داستان ماه تیر 99
نویسنده: مولود توکلی
ضربههای دانههای تگرگ به شیشهها گوشمان را میخراشد. انگار آسمان، پنجرههای این اتاقک کنج حیاط پشتی را نشانه گرفته و تیرهایش را پشت هم روانهاش می کند. سرما روی تن نیمه برهنه تو شلاق میکشد و بوی خون در مشام ما. به خون حسّاسیم، به خون جوانه حساستر.
غرولند زن درشت اندام بیشتر میشود؛ مثل صدای جیغهای جوانه که تو نمیشنویاش. به جیغ حسّاسیم؛ به جیغهای جوانه حساستر.
پژواک صدایی در گوشمان تیر میکشد، انگار که پتکی به سرمان خورده باشد. به خودمان میآییم. قاضی با چکش سه بار روی میز میکوبد و احضارمان میکند.
ـ شاهدان به جایگاه بیایند.
و بعد نگاهی میاندازد به پروندهات که مدام از آن خون میچکد؛ آنقدر که بوی تندش پرتابمان میکند به همان اتاقک دنج. دستهایت قفل شده روی تخت صندلی شکل. فریاد میزنی. به خودت میپیچی. زن درشت اندام آستین پیراهن سفیدش را بالاتر میزند، چشمهای ریزش را تنگتر می کند و با اخم به سراغت میآید.
ـ چه خبرتِ خانوم؟ سرم رفت بس که هوار کشیدی.
بلندتر فریاد میکشی. انگار که داد و قالش را نشنیده باشی. اما حالا که ایستادهای اینجا لب از لب وا نمیکنی. حتی اگر بخواهی حرفی بزنی، صدایت در دم خفه میشود توی حلقت. با دستهای لرزان، موهای بلوند را از گونههای رنگ پریدهات کنار میزنی.
جوانه دلش میخواهد نگاهت کند. تا به حال تو را ندیده است اما چیزی در قلب خون مرده اش تو را میخواهد. دوست دارد در آغوشت باشد و با بوی تنت بخوابد. اگر میتوانست بند بند انگشتانش و ساق پاهای ریز ریز شدهاش را به هم میچسباند و میآمد کنارت. نمیشود. طبق مقررات شاکی باید سر جای خودش بماند، یعنی همین جا که هست؛ چند تکه گوشت با خون دلمه بسته در ظرف فلزی دایره ای شکل.
نور از میان نقش و نگارهای شیشۀ پنجره تیز میخورد به صورتمان. دستهایمان را سایبان چشم هایمان میکنیم و به حاضران نگاهی میاندازیم. آفتاب در چشمهای همه چنگ انداخته است. تلالو نور به حدی است که بافت ریز حلقوی لباسهای هیئت منصفه پیداست و حتی رگهای دست جوانکی در گوشه سالن که از آستین کوتاهش بیرون زده و جوشهای زیر پوستی صورت زنی در انتهای سالن که با پودر سفید کننده مات شده و حتی جدا شدن دانههای بلوری حبۀ قند در لیوان چای پیرزنی نشسته روی صندلی چرخ دار. همه چیز هویداست. روز تر از روز.
خون سر ریز پروندهات، روشنای زرد میز قاضی را سرخ می کند و ردّی از آن کف سالن راه می گیرد و امتدادش ما را دوباره با خود می برد به همان اتاقک سرد.
موهای بلوند با نمناکی عرق، گرداگرد صورتت را قاب کرده و چشمهای عسلیات حفره ای گود کرده در میانۀ این قاب بیرنگ. نای فریاد نداری اما ریتم ناهماهنگ نالههایت ادامه دارد.
دستکش خونی زن درشت اندام دوباره به لباسش میخورد و لکّۀ دیگری روی آن جا خوش می کند و بعد با همان دست موهای شرابیاش را که چتر شده روی صورتش کنار میزند.
ـ یه کم دیگه دندون رو جیگر بذار! داره تموم میشه.
راست میگفت. ریز ریز کردن جمجمه و چشم و گوش و دهان جوانه تمام شده بود. فقط مانده بود مری، معده، قلب، روده، کلیه، کبد و اندام های تحتانیاش.
جوانه دیگر جیغ نمیکشد؛ اما ما ناله میکنیم و با انعکاس صدایمان رها میشویم در همان سرسرای پر نور.
در جایگاه میایستیم. جملهها برای رها شدن از حنجره مان به جان هم میپرند. نفس یاریمان نمیکند. بغض از جملهها جلو میافتد. به جوانه حسّاسیم.
ـ ما دو نفر مآمور بودیم جناب قاضی. همراهان جوانه. از آغاز تا پایان. از آغاز آغاز. از وقتی فرمان رسید که باشد. این دستور بود که باشد. ما همیشه کنارش بودیم جناب قاضی. جوانه فقط می خواست باشد. در آن آبی آرام شناور بود و مدام خواب میدید. لبخند میزد و بزرگ میشد. هنوز چیزی نفهمیده بود. حتی وقتی زمزمهاش شروع شد چیزی نفهمید. ما شنیدیم و ثبت کردیم.
صدای تو و مردی که روی صندلی متهم ردیف دوم نشسته در سالن میپیچد.
ـ نمیخوای بیشتر فکر کنی عزیزم؟
ـ باید زودتر خلاص بشم. توی این چهار ماه اونقدر سرم شلوغ بود که متوجه نشدم.
ـ مطمئنی میخوای این کار رو بکنی؟
ـ چیزی تا آزمون دکتری نمونده.
ـ خب سال بعد هم میتونی شرکت کنی عشقم!
ـ دیگه داری حوصلم رو سر میبری! نکنه انتظار داری حالا که زحماتم داره به ثمر میرسه، با این ویار وحشتناک، گند بزنم به همچی. بعد هم به جای تکمیل پروژههام برم پیپی بچه بشورم!
ـ من که چیزی نگفتم؛ فقط...
ـ تمومش کن آرش! برای فردا وقت گرفتم.
صدا قطع میشود. همهمه حاضران بالا میگیرد. دشنام هم از لابلای جمعیت حوالهات می شود. حالا چهرهات به سیاهی میزند. سرت بیشتر از قبل به پایین میافتد. تذکر قاضی همراه با ضربه چکش، سکوت را به جلسه برمی گرداند.
ـ همه ساکت. آرامش جلسه را حفظ کنید!
و بعد رو میکند به ما.
ـ ادامه بدید لطفا.
میلرزیم؛ آنقدر که ردّ ارتعاش در صدایمان هم راه میگیرد.
ـ مثل کابوس بود جناب قاضی. جوانه داشت قد میکشید. یک تن شفاف شیشه ای که با پاهای غضروفی کوچکش آرام به دیوارههای حباب لگد میزد. ضربان منظم قلبش مستمان می کرد؛ یک موسیقی ملایم مدام. اما آن روز که صدای زمخت زن درشت اندام در گوشمان پیچید، ریتم یکنواخت به هم ریخت. سرعت گرفت. آنقدر تند که سرمان گیج رفت. منگ شده بودیم. وقتی قاشقک دور تیز، حباب را ترکاند و به جان جمجمه افتاد تا سوراخش کند شوکه شدیم. ما میلرزیدیم. زمین میلرزید. آسمان میلرزید. جنبشی هراسناک که هیچوقت ندیده بودیم. پژواک فریادمان، کائنات را به رعشه انداخت.
زبانمان بند میآید. به هقهق میافتیم.
قاضی سه بار روی میز میکوبد.
ـ دادگاه وارد شؤر میشود.
خورشید از همیشه نزدیکتر میتابد.
نظرات
در حال بارگذاری…
منبع: markazi.hozehonari.ir