
وصله حرم - داستان ماه بهمن 99
نویسنده: حمید صادقی
وقتش که می شود درد می پیچد توی بدنش. مثل الان که درد پیچیده توی بدنش. از پله های سرویس بهداشتی پائین می رود و توی راهرو می ایستد. نگاه می کند به کتها و کاپشن هائی که آویزان است و مردمی که در حال وضو گرفتن هستند. آرام خودش را به لباسها نزدیک می کند و دستش را می برد لای آنها. دستش را به هر سوئی می برد اما انگار همه جیبها خالی هستند.
- پسرم اجازه بده من کتم را بردارم.
پیرمرد شال سبز رنگش را روی شانه هایش مرتب می کند و با لبخند به احمد نگاه می کند. احمد دستش را از لای لباسها می کشد بیرون و من من کنان می گوید:
- م... من ... من ... دنبال کتم می گشتم.
- باشه پسرم اجازه بده من کمکت کنم. کتت چه رنگی بود؟
- قهوه ای ... ولی پیداش نمی کنم. فکر کنم کسی اشتباهی برش داشته.
- می خوای کت من را بپوشی؟
- نه! هوا خوبه! ممنون.
پیرمرد کت را روی دوشش می اندازد و از جیبش کیف مشگی رنگی را بیرون می کشد و به آن نگاهی می اندازد. برق چشمهای احمد می افتد به دسته تراولهای 50 هزار تومانی که توی کیف جا خوش کرده اند. می افتد دنبال پیرمرد. از پله ها می روند بالا و می رسند به صحنی که با چراغهای رنگی تزئین شده است. دیوارها کاشی کاری شده اند و سقف های کنار ایوانها هم شیشه کاری. نم نم باران از آسمان به زمین سرازیر است. پیرمرد می رود به سمت پنجره های فولادی که گوشه ای از صحن قرار دارند. احمد مضطرب و نگران است و سرتاپایش خیس خیس. باران شدیدتر شده و آسمان تیره تیره است. ابرهای سیاه بالای گنبد جمع شده اند و پائین را نگاه می کنند. پشت پنجره اما هنوز شلوغ است و مردم دل نمی کنند. طنابها و نخ هائی که از یک طرف به شبکه ها بسته شده اند و از یک طرف هم به دستها و پاها و ویلچرها . همه حاجت دارند و چشمان اشکبار غیر از او. نگاهش حتی یک بار هم به پنجره و ضریح و گنبد نچرخیده و فقط مردم را نگاه می کند. دست بر صورتش می کشد تا آن را خشک کند. کبودی صورتش هنوز درد می کند و میزند توی ذوقش. با اینکه یک هفته گذشته اما هنوز تازه است. با اینکه سنی از بابا گذشته اما هنوز دستهای سنگینی دارد. پرتش کرد توی کوچه. وقتی از خانه دور میشد پشت سرش صدای آه و نفرین ننه هم به گوشش می رسید.
- خدا ذلیلت کنه! آبرو برای من و بابات نزاشتی!
حالا او مانده بود و یک تن لش و خسته. باران تندتر شده و بعضی ها پنجره را رها کرده اند و گوشه گوشه دیوارهای صحن پناه گرفته اند. حالش خوش نیست و بدنش درد می کند. مثل خیلی هائی که اینجا دخیل بسته اند. پسر جوانی که روی ویلچر نشسته و گردنش افتاده روی شانه هایش.مادر پیرش کنارش نشسته و هر بار با دستمالی پارچه ای آب دهانش را خشک می کند. پسر جوان هر بار دستهای لاغرش را از روی دسته های ویلچر بالا می آورد و تلاش می کند تا آن را به پنجره فولادی بکشد اما در میانه راه ول می شوند و می افتند پائین. از خودش خجالت می کشد. نگاهش را از روی جوان می دزدد و به سنگهای کف صحن خیره می شود. باران همه را شسته و برق می زنند. پاهایش سست شده اند. جلوتر می رود و در میان جمعیت قل می خورد. دستش را جلو می برد و در میان ازدحام می چرخاند. همه دستها به سمت پنجره و شبکه ها کشیده شده اند غیر از دستهای او. همه نگاهها به سمت نور سبز رنگ داخل ضریح است غیر از نگاه او. با این سر و وضع تابلوی به هم ریخته. لباسهای نا مرتب و کثیفی که حالا زیر باران شلخته تر شده اند. چند هفته ای هست که آنها را عوض نکرده است. توی جمعیت به دنبال پیرمرد می گردد. اما پیدایش نمی کند. رفته جلوی جلو کنار پنجره و محکم چسبیده به شبکه ها. احمد دستهای سردش را به هم میمالد تا کمی گرم شوند. چند هفته ای هست که به خودش نرسیده. روزهای اول همه چیز سر جای خودش بود. هم مهمانی ها و هم درس و مشق . با آرمان می رفتند و برمی گشتند. تا آن شب لعنتی و ساختمانی که پر بود از جوانهای علاف. آرمان با لبخند مرموزی آمد کنارش نشست . پلاستیک سفید رنگ کوچکی را به سمتش گفت و با لحن آرامی زیر گوشش زمزمه کرد« بیا بیا بزن میری تو فضا.» منظورش از فضا را نمی فهمید اما جرات هم نداشت چیزی بگوید. پلاستیک را توی مشتش گرفت و فشار داد. دستش عرق کرده بود. پلاستیک را که باز کرد و گرد داخل آن را که بوئید احساس خوشی پیچید توی مغزش. صبح آفتاب که زد توی صورتش تازه چشمهایش از هم باز شدند. دور و برش پر بود از پسرها یی که توی سالن بزرگی ولو بودند. هوای اتاق پر بود از دود غلیظ و بوهای عجیب و غریبی که با هم قاطی شده بودند. به زور از جایش بلند شد و از خانه زد بیرون. سیاهی شب که زد دوباره هوائی شد. گوشی تلفنش که زنگ خورد و شماره آرمان را دید نتوانست جواب ندهد. مدتی گذشت و بی خیال درس و مدرسه هم شده بود. تا اینکه از خانه هم انداختنش بیرون. آواره خیابانها شده بود. بالاخره پیرمرد را پیدا می کند. خودش را از جمعیت می کشد بیرون و چند قدم به عقب بر می دارد. کیف سیاه رنگی را که توی دستش است توی جیبش می گذارد و به سمت درب حرم به راه می افتد. صدای همهمه زائرها از پشت سرش به گوش می رسد. «یا امام رضا حاجتم را دادی ، امسال هم اومدم نذرم را ادا کنم. پول یک سال زراعتم را آوردم هدیه کنم به آستان.» پیرمرد روستائی با دو دست محکم پنجره را گرفته و اشک میریزد. احمدمی خواهد سرعتش را زیادتر کند. اما انگار پاهایش رمق ندارند و جلو نمی روند. نگاهش می افتد به دستهای زبر و پینه بسته پیرمرد. مثل دستهای پدرش. صدای پیرمرد روستائی توی مغزش تکرار می شود. یاد ناله های التماس ننه می افتد. دلش خیلی برای خانه تنگ شده است. نگاه جوانی که روی ویلچر نشسته جلوی چشمهایش تکرار می شود. بر می گردد به سمت پنجره . پیرمرد در میان جمع به دنبال چیزی می گردد. هراسان به سمت خادمی که در میان صحن ایستاده و با پری طلائی رنگ زائرین را راهنمائی می کند می رود و چیزی به او می گوید. احمد جلوتر می رود و نگاهشان می کند.
- پدرجان کیفت چی رنگی بود؟ چی توش بود؟
- یه کیف سیاه رنگ. همه پولی که از کشاوری امسال درآورده بودم، میخواستم بریزم تو ضریح آقا تا نذرم ادا بشه. اما حالا هر چی می گردم پیدا نمی کنم.
کیف پول را از جیبش بیرون می کشد و نگاهی به آن می اندازد. قطره اشکی روی صحن می چکد. دوست دارد همینجا بماند توی صحن. اینجا با بیرون خیلی فرق دارد. اینجا کسی چپ نگاهش نمی کند. بر می گردد سمت پنجره. دستش به سمت شبکه ها کشیده می شود و چشمهایش به نور سبز ضریح خیره. میرود به سمت پیرمرد.
نظرات
در حال بارگذاری…
منبع: markazi.hozehonari.ir