حوزه هنری مرکزیحوزه هنری مرکزی
← همه آثار

دنیای موازی

هستی نظام آبادی · نویسندگی

مشخصات داستان

بخشی از داستان
خسته و مرده به در کلید انداختم. اول یونیفرم سرمه‌ای خبرنگاری و بعد هم خودم را پرت کردم سمت تخت.آخر شب بود. پارکت‌های چوبی کف خانه با هر قدم قیژقیژ می‌کردند، درست مثل ستون فقرات من. شارژ گوشی هم تقریباً آخراش بود، مثل چشمام که هر لحظه ارور رو هم آمدن پلک‌هایم را می‌داد.خواب را به شام ترجیح دادم و بنابرعادت فیسبوک را باز کردم. حجم نوتیف‌ها و کامنت‌ها از گوشیم زده بود بیرون. مثل همیشه. ولی بی‌حوصله‌تر از این حرف‌ها بودم آخر شبی بخونم و جواب بدم.با هر انگشتی که رو صفحه گوشی می‌کشیدم، وزنه‌ای می‌شد روی پلکام و چیزی نمانده بود تمام شوم. دیگه تقریباً میلی‌متری پست‌ها را دید می‌زدم...احساس کردم چشمم به یک تصویر آشنا خورد، ولش کن هرچی بود گذشت..."نه برگرد"فضولی‌ام گل کرد و به زور کرکره چشم‌ها رو دادم بالا.برج ایفل، پرچم فلسطین، پلاکارد‌های کارتنی... خودشه.یک زمانی من هم جزئی از این عکس بودم، یک زمانی شاید چند ماه پیش، تلما هم بود.شب‌های پاریس تا وقتی تلما بود برایم قشنگ بود. بعد از تلما همه چیز برایم رنگ باخت.چفیه خونی‌اش روی صندلی چوبی‌ام، جلوی چشمم بود، نگاه آخرش و صدای فریادهایش، دهان خونی‌اش که موهای بور و لخت و ژولیده‌اش به اطراف آن چسبیده بود را هنوز یادم نمی‌رود.روی عکس کمی زوم کردم، مشخص نبود. خواب کم‌کم داشت از سرم می‌پرید.
فایل داستان
دریافت فایل ↓

داستان دنیای موازی به قلم هستی نظام آبادی

دنیای موازی
نسخه‌ی با کیفیت اصلیفایلِ اصلیِ اثر، بدون فشرده‌سازی